آرایش غلیظ

 

بسم الله الرحمن الرحیم


 

سابق بر این هم فیلمی با همین حال و هوای نقادانه از حمید نعمت الله دیده بودیم، بوتیک. البته در مقایسه ای اولیه می توان به جرأت گفت که آن فیلم از این یکی بسیار قوی تر بود، چه از لحاظ داستان و فیلمنامه و چه از لحاظ کارگردانی و بازی ها و التبه تأثیرگذاری بر مخاطب. اما به هر حال آنچه در این دو اثر مشترک و خیلی مهم است، نگاه انتقادی آنهاست به جامعه امروز.

آرایش غلیظ، آشکارا سعی دارد که انسان سرگشته و متمایل به مدرنیته را به بوته نقد بکشاند. انسانی که ناآگاهانه به دنبال زندگی لیبرالی است. زندگی لیبرالی شامل دو کلیدواژه اصلی است: سودمحوری و لذت طلبی. حال فرقی نمی کند که مردمان اهالی چه شهر و کشوری باشند و نسبت به این امر مطلع یا بی اطلاع باشند، به هر حال داشتن این دو ویژگی، سبک زندگی را به سمت لیبرالیسم سوق می دهد.

جوانی بار قاچاق ترقه و فشفشه های چهارشبنه سوری همکار و شریکش را بالا می کشد و از طریق دختری که ظاهراً دوستش دارد، تلاش می کند آنها را بفروشد...

در این فیلم به وضوح و البته به شدت، تمام شخصیت ها، همین دو ویژگی را داند. با مصرف مواد مخدر یا چیزی شبیه به آن و رفتن به دنبال خوشی های بی بنیاد آنی مثل آتش بازی چهارشنبه سوری و... به دنبال لذت طلبی هستند، سفر نسبتاً تفریحی و در واقع کاری هم در راستای به تصویر کشیدن همین فضا است. از طرف دیگر تقریباً همه شخصیت های فیلم به دنبال کسب منافع مادی خود هستند و راه و طریق هم برایشان فرقی نمی کند، عموماً اهل کلاهبرداری و زد و بند هستند و جز به سود خود، به چیز دیگر نمی اندیشند ولو به قیمت اهانت به دیگران و استفاده ابزاری از انسانی دیگر (آقای برقی که همه به عنوان سوژه مناسب درآمد زا به او نگاه می کنند و با وعده درمان او را فریب می دهند و استفاده ابزاری از زن و حس عاطفی او که به نوعی خط اصلی داستان است). نمونه جامع و کامل شخصیت سودمحور و لذت طلب در فیلم هم که شخصیت اصلی داستان است.

همه اینها نشان داده شده تا اولاً سیاهی و زشتی آن برای تماشاگر به تصویر کشیده شود و ثانیاً فیلمساز هم موضع انتقادی خود را نسبت به این نوع سبک زندگی به مخاطب اعلام کند. علت گرفتار شدن آقای برقی به این وضعیت که از نظر خودش زیر پا گذاشتن حدود الهی است و استفاده ناصحیح از نعمت های الهی (به زعم و به اعتراف خودش، به دلیل اینکه گناه از طریق حس لامسه داشته، خداوند او را مجازات کرده و بدنش برق دارد و در شرایط سختی قرار گرفته که به هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند دست بزند و حالا هنوز هم دست از گناه بر نداشته و نگاه نامناسب به زنان و دختران دارد که همین مانع از درمان اوست) و گرفتار شدن به نحوی از مجازات و دستمایه و بازیچه قرار گرفتن دختر، برای سودجویی یک آشنا (پسری که در سالیان گذشته قرار ازدواج با او داشته، از طریق فیس بوک او را پیدا کرده و ظاهراً به قصد ازدواج به سراغ او می آید اما حقیقت این است که از همان طریق فیس بوک متوجه شده دختر می تواند در فروش اجناسی که پسر دارد به او کمک کند، پسر این را از دختر پنهان می کند و صرفاً به دنبال فروش اجناس خود توسط اوست، نه ازدواج)؛ که در سکانسی بعد از آنکه پسر از دختر می خواهد  به هر قیمت شده، مشتری را راضی کند، در تنهایی خود به گریه می افتد و به درگاه الهی پناه می برد و از وضعیت اسفبار و اهانت آمیزی که در آن قرار گرفته، شکایت می کند.

بین اینهمه فیلمسازانی که صراحتاً یا تلویحاً به تبلیغ این نوع سبک زندگی می پردازند، چنین نگاه منتقدانه ای، غنیمت و ستودنی است. وقتی مخاطب با شخصیت اصلی همراه شده و با تک تک آدمهای داستان آشنا می شود، از همان ابتدا زشتی های رفتاری آنان را با جزئیات می بیند و حس نفرت نسبت به کنش ها و واکنش های آنان پیدا می کند. البته فیلمساز علاوه بر اعلام موضع خود نسبت به رفتار آدمهای داستان، اغلب در همان فضای داستانی، آنها را به عقوبت اعمالشان می رساند تا مهر تأییدی بر خطا بودن رفتار آنها بزند. دختری که فیس بوک باز بود و با نشر اطلاعات شخصی اش باعث شد مورد سوء استفاده قرا بگیرد، کتک و چاقو خوردن کارگری که همراه با صاحب کار خود پای بساط قمار و... می نشست، مرد تاجر طمع کار که سرمایه اش را از دست می دهد، همکار دختر که در انتهای ماجرا بخاطر نامردی ای که کرده حسابی کتک می خورد، خود شخصیت اصلی که بعد از اینهمه دربدری و تلاش و تقلا نافرجام می ماند. همه اینها باعث می شود که مخاطب چه بخواهد و چه نخواهد، باید بپذیرد که این نوع زندگی آخر و عاقبت خوشی ندارد و بد است خیلی بد.

در نامناسب بودن و بی رحمی این نوع سبک زندگی که شکی نیست اما آنچه به نظر می رسد بعد از تماشای فیلم رخ می دهد، آن است که مخاطب پس از دیدن چرکی ها و کثیفی های فراوان به نمایش در آمده بیشتر از اینکه به زشتی آن رفتارها فکر کند، از خود فیلم بدش می آید. همچنانی که آشتفگی جاری در فضای فیلم و به ویژه آشفتگی در شخصیت اصلی با بازی آشفته و تکراری حامد بهداد، همین حس را القا می کند. اما شاید این اشکال خیلی هم به شخص فیلمساز و نوع فیلمسازی او برنگردد، شاید این ضعف سینماست که هنوز نتوانسته راه حل مناسبی برای داشتن رویکرد انتقادی، به اهالی خود ارائه دهد. برای گفتن آنکه اعتیاد بد است باید آشکارا و بی مهابا مصرف مواد مخدر را نشان داد! شاید بشود گفت که نشان دادن هر چیز در فیلم به عنوان رسانه، به نحوی مهر تأیید زدن بر آن و انتشار آن است و وقتی که فیلمساز برای نقد یک مسأله یا معضل راهی جز به تصویر کشیدن آن ندارد، اولاً آن را تأیید کرده و ثانیاً نقدش می کند و با این حال معلوم نیست که تا چه حد بتواند در هدف خود موفق باشد. گویا که سینما به مثابه یک موجود هوشمند، آنچنان عمل می کند که هر جریان مخالفی هم ناگزیر باید در میدان قدرت او قرار بگیرد تا توان اثرگذاری اش در حداقل میزان خود قرار بگیرد.

 


 

/ 1 نظر / 17 بازدید
شاهد

آرامش، رهایی از طوفان نیست؛ بلکه آرام زندگی کردن در میان طوفان است